Monthly Archives: February 2011

>URGENT BREAKING NEWS – Mir Hossein Mousavi, Mehdi Karroubi & Spouses Arrested & Transferred to Heshmatiyeh Prison

>

Monday February 28th 2011 – BREAKING NEWS –The leaders of the Green Opposition Movement in Iran Mir Hossein Mousavi, Mehdi Karroub and their spouses Zahra Rahnavard and Fatemeh Karroubi, have been arrested and transferred to Heshmatiyeh prison in Tehran.  
According to the latest reports received by Kaleme, their arrest and transfer to Heshmatiyeh prison has been confirmed, however, the time and date of this transfer remains unclear.
The government of the Islamic of Iran had remained absolutely silent with regards to the recent restrictions and house arrest of the companions of the Green Movement, leading to much speculation and uncertainty regarding their whereabouts and well being.  Mir Hossein Mousavi’s daughters had also repeatedly tried to visit with their parents by going to  Akhtar street [location of their parents’ residence], only to face more ambiguity and contradictions and denied all contact with their parents.  The lights to the residences of Mousavi and Karroubi were also off over the past few days.  It looks as though the families of the Green opposition leaders Mousavi and Karroubi were denied contact with them in order to ensure secrecy regarding the location to which they had been transferred.  The lack of news and refusal by government authorities to take responsibility for the events also sparked numerous media outlets to report on and question the whereabouts of the Green opposition leaders.
It is worth mentioning that Saham News, the website for Mehdi Karroubi reported that one of Karroubi’s neighbors had witnessed their transfer from their residence at around midnight on Thursday. The eye witness reported the arrival of 8 security vans in front of Karroubi’s residence and the entrance to the parking lot, stating that after a few minutes they all left the area in a car that left the parking structure.
In other news, after the contradictory and ambiguous reports regarding the recent illegal house arrest and restrictions on Mousavi, Karroubi and their spouses Iran’s Attorney General stated today: “The Prime Minister during the 8 year holy war with Iraq [Mousavi], the two times former Head of the Parliament of the Islamic Republic [Karroubi] and their spouses have been arrested and transferred to Heshmatiyeh prison on orders of high ranking Iranian officials.

Source: Kaleme http://www.kaleme.com/1389/12/09/klm-49729/

فوری/ میرحسین و کروبی بازداشت و به زندان حشمتیه منتقل شده اند
دوشنبه, ۹ اسفند, ۱۳۸۹
چکیده :میرحسین موسوی و مهدی کروبی از رهبران جنبش اعتراضی سبز، به همراه همسران خود زهرا رهنورد و فاطمه کروبی ،دستگیر شده و به زندان حشمتیه تهران منتقل شده اند.طبق آخرین اطلاعات رسیده از منابع موثق به کلمه، بازداشت و انتقال آنها به زندان قطعی است اما زمان دقیق انتقال آنها همچنان مبهم است. پیش…

میرحسین موسوی و مهدی کروبی، به همراه همسران خود زهرا رهنورد و فاطمه کروبی ،دستگیر شده و به زندان حشمتیه تهران منتقل شده اند.

طبق آخرین اطلاعات رسیده از منابع موثق به کلمه، بازداشت و انتقال آنها به زندان قطعی است اما زمان دقیق انتقال آنها همچنان مبهم است.

پیش از این و در دوهفته گذشته مقامات کشور در مورد محدودیتها و نحوه  حصر همراهان جنبش سبز سکوت اختیار کرده بودند. این مساله به مبهم شدن فضا و گمانه زنی ها دامن زده بود. دختران میرحسین نیز بارها با مراجعه به کوچه اختر با پاسخ های مبهم و متناقض روبرو شده بودند، و امکان هیچ گونه تماسی نیز برای ارتباط با پدر و مادرشان فراهم نشده بود. همچنین چراغهای خانه نیز در این چند روز خاموش بوده است. به نظر می رسد عدم اجازه تماس با  خانواده ی موسوی و کروبی برای مطلع نشدن آنها از مکان موسوی و کروبی بوده است. این  بی خبری و نیز مسوولیت ناپذیری مقامات در پاسخگویی به  برخی اخبار در روزهای گذشته دامن زده بود.

در سوی دیگر سحام نیوز سایت مهدی کروبی اظهارات یکی از همسایگان مهدی کروبی را نقل کرده بود که می‌گفت نیمه شب پنج شنبه شاهد حضور هشت ماشین ون نیروهای امنیتی در مقابل ساختمان و ورودی پارکینگ منزل آقای کروبی بوده و پس از دقایقی همگی به همراه یک ماشین که از داخل پارکینگ درآمده محل را ترک کرده‌اند.

در این حال امروز و پس از اظهارات متناقض و مبهم دادستان کل کشور در مورد حصر و اعمال محدودیت بر آقایان موسوی و کروبی و همسرانشان، مشخص شده است: نخست وزیر هشت سال دفاع مقدس و رییس دو دوره مجلس شورای اسلامی به همراه همسرانشان و به دستور مقامات عالی کشور بازداشت و به زندان حشمتیه تهران منتقل شده اند

Advertisements

>Calling by Green Media Outlets For Roars of Allah O Akbar in Protest to Illegal House Arrest of Green Leaders

>

Monday February 28th, 2011 – Kalame reports that a number of Green media outlets have issued a statement expressing concern regarding the lack of news on the leaders of the Green movement, calling on the nation of Iran to once again come to their roof tops for nightly roars of “Allah O Akbar” [God is great] on Monday February 28th and Tuesday February 29th, [9 & 10th Esfand 1389]. The statement includes: “We will cry in the name of God almighty. Our roars of “Allah O Akbar” [God is great] will once again rise from the rooftops, awakening the spirit of unity and togetherness across our cities and our land.”
According to Kalame the content of this calling is as follows:
More than two weeks have passed since we last heard news of the loyal companions of the Green movement Mir Hossein Mousavi, Mehdi Karroubi and their brave spouses. Two weeks have passed and the ruling government has yet to accept any legal or religious responsibility for their disappearance or answer any of the numerous questions by their relatives, loved ones and the supporters and activists of the Green movement, gravely concerned for their whereabouts and well being.  A nation whose only desire and demand was the right to free and fair elections and an environment conducive to open discussions instead was forced to face an autocratic ruling government on a daily basis. We were suppressed, shackled, martyred… but we still stand tall….
This Monday and Tuesday (February 28th and 29th) at 10pm, we will roar the cry of “Allah O Akbar” (God is great) from our rooftops. We will cry in the name of God almighty. Our roars of “Allah O Akbar” [God is great] will once again rise from the rooftops awakening the spirit of unity and togetherness across our cities and our land. This time our cries of “Allah O Akbar” (God is Great) will be in honor of our Green leaders, serving as a warning to the ruling government to think twice about extending the illegal house arrest of the faithful Mir Hossein and brave Sheikh [Karroubi] and their spouses, for we will not remain still if their well being is put in jeopardy. 
May our roars of “Allah O Akbar” also reach our beloved leaders under house arrest; may they know that we will NEVER forget them….

Emrooz, Tahavole Sabz, Khate Sabz, Where is Our Vote, Nedaye Azadi, Iran Green Voice, Norooz

 Source: Kaleme
فراخوان سایتهای سبز برای فریاد الله اکبر در اعتراض به حصر همراهان جنبش

دوشنبه, ۹ اسفند, ۱۳۸۹
چکیده :ما بار دیگر دوشنبه و سه شنبه؛ نهم و دهم اسفند ماه (ساعت ده شب)، خداوند بزرگ را فریاد می زنیم که جز او فریاد رسی نیست. بار دیگر با فریادهای «الله اکبر» بر فراز بام ها، روح اتحاد و با هم بودن مان را در دل شهر زنده می کنیم. ما این بار با الله اکبر های خود به حاکمیت درباره رهبران اعتراضی جنیش سبز اخطار می دهیم که وای به حال تان اگر حصر میرحسین مومن و شیخ شجاع و همسران شان بیش از این طول بکشد و بیشتر وای به حال تان اگر سلامت رهبران عزیز ما به مخاطره…

گروهی از سایت های سبز در بیانیه ای ضمن ابراز نگرانی از بی خبری از رهبران جنبش سبز، مردم همیشه در صحنه را به برگزاری آیین “فریاد الله اکبر” در تاریخ نهم و دهم اسفند دعوت نموده و گفته اند: خداوند بزرگ را فریاد می زنیم که جز او فریاد رسی نیست. بار دیگر با فریادهای «الله اکبر» بر فراز بام ها، روح اتحاد و با هم بودن مان را در دل شهر زنده می کنیم.
به گزارش کلمه متن این فراخوان بدین شرح است:

بیش از دو هفته از بی خبری مان از همراهان صادق جنبش سبز؛ میرحسین موسوی، مهدی کروبی و همسران شجاع شان می گذرد؛ بی آنکه تا کنون حاکمیت ذره ای از مسئولیت شرعی و قانونی خود را در این زمینه پذیرفته باشد و یا کمترین پاسخی به پرسش های بر حق خانواده های این عزیزان و همه فعالان جنبش سبز که نگران سرنوشت رهبران خود هستند، داده باشد.
ما که خواسته و هدف سبزمان جز انتخابات سالم و نیز فضای امن و آزاد نقد و نظر نبود، روز به روز با چهره مستبدتری از جریان حاکم روبرو شدیم. سرکوب شدیم، به بندکشیده شدیم، شهید دادیم … اما همچنان ایستاده ایم.

ما بار دیگر دوشنبه و سه شنبه؛ نهم و دهم اسفند ماه (ساعت ده شب)، خداوند بزرگ را فریاد می زنیم که جز او فریاد رسی نیست. بار دیگر با فریادهای «الله اکبر» بر فراز بام ها، روح اتحاد و با هم بودن مان را در دل شهر زنده می کنیم. ما این بار با الله اکبر های خود به حاکمیت درباره رهبران اعتراضی جنبش سبز اخطار می دهیم که وای به حال تان اگر حصر میرحسین مومن و شیخ شجاع و همسران شان بیش از این طول بکشد و بیشتر وای به حال تان اگر سلامت رهبران عزیز ما به مخاطره بیفتد.
شاید که این ندای حق به گوش عزیزان در حصرمان نیز برسد و بدانند که ما هرگز آنها را فراموش نمی کنیم.
امروز – تحول سبز – خط سبز – رای ما کجاست – ندای آزادی – ندای سبز آزادی – نوروز


>This One’s For Us… Because We Are Countless…

>

February 27th 2011 –  Translator’s Note: I decided to translate this piece, because at times it is difficult to find words to express how we feel… the feelings are too deep, too complex, too raw… It  has been difficult to find the words that eloquently express the past year and a half of our nation’s Green struggle and its culmination to this day… a day when our leaders, the steadfast and loyal companions of the people’s Green movement of Iran were robbed from us and taken to God knows where…. These are the words in the hearts and minds of many  young, freedom fighting Green Iranians who have dedicated themselves to the plight of the great people of our great nation, who came to the streets to demand what was rightfully theirs, the right to dignity and self determination. These are the words that express the heartfelt emotions of every freedom fighting Iranian. My thanks to Mani Irani for posting the original Farsi text.
In my mind, two categories of individuals emerged in Iran after Saturday June 13th, 2009 [the day after the rigged presidential elections]: those who were disappointed and in despair and those who shrugged their shoulders defiantly stating: “Why should I care? This is none of my business… ” It was after that day, that I began to develop a bond and affection for the weeping men and women of my nation. During the next twenty months I began distancing myself from those who did not follow the political events and without the need to express words, I inevitably became closer to those who were Green at heart and had pinned their hopes on the future, anxiously awaiting every reaction by Mousavi and Karroubi to the daily events around them.
Twenty months have passed. I still wear my Green bracelet. I continue to write. I continue to read. I encourage others to read. I flourish in all that is Green, fostering awareness. I engage in endless discussions, converting the hopeless into hopeful and through it all try to be a better person. The thought of a lie entering my mind, regardless of how small or insignificant is eradicated every time I envision the face of the coup aggressor.  Now that I am Green, now that I am the humble soldier of Mir Hossein Mousavi, I know unequivocally that I have become a better person.
Don’t mock me, but I often wonder about Mir Hossein Mousavi, Zahra Rahnavard, Mehdi Karroubi and his wife these days.  Are they reading a book? Are they thinking of us? Are they aware of the fact that we have planned to demonstrate every Tuesday until the arrival of the New Year? Do they have enough food or are they hungry? Does Mir Hossein realize that we remember his upcoming birthday? Perhaps his mind is filled with thoughts of his next unwritten statement [to the nation]….

Dream Land
http://www.dreamlandblog.com/

بعد از شنبه ۲۳ خرداد ۸۸ مردم ایران برایم دو دسته شدند. آن‌ها که در این روز بغض کردند و آن‌ها که شانه بالا انداختند که به من چه؟ بعد از آن روز بود که بی‌دلیل کسانی را که گریه کردند چه مرد، چه زن؛ دوست‌تر داشتم. طی این بیست ماه از آن‌ها که اخبار سیاسی را دنبال نمی‌کردند فاصله گرفتم و بی‌هیچ حرفی با آن‌ها که دلشان سبز بود و امیدوار به آینده و منتظر واکنش هر آنِ موسوی و کروبی به واقعه‌ای بودند، نزدیک‌تر شدم.

و حالا بیست ماه می‌گذرد و دستبند سبزم در دستم هست هنوز. می‌نویسم. می‌خوانم. هم‌خوان می‌کنم. سبز بودنم را تکثیر می‌کنم. آن‌ها را که بی‌خبر از اخبارند را خبردار می‌کنم. بحث می‌کنم. ناامید‌ها را امیدوار می‌کنم و سعی می‌کنم انسان بهتری باشم و در لحظه‌ای که بخواهم دروغی هرچند کوچک بگویم عکس کودتاچی مقابلم ظاهر می‌شود و منصرف می‌شوم. حالا که سبزم، حالا که سرباز کوچک میرحسین هستم، بی‌هیچ تعارفی احساس می‌کنم انسان بهتری شده‌ام.

به من نخندید اما گاهی فکر می‌کنم الان میرحسین موسوی و رهنورد یا کروبی و همسرش چکار می‌کنند. کتاب می‌خوانند؟ به ما فکر می‌کنند؟ می‌دانند تا آخر سال سه‌شنبه‌ها قرار راهپیمایی است؟ غذا دارند آنقدر که گرسنه نباشند؟ میرحسین می‌داند تولدش را ما به یاد داریم؟ یا شاید طرح بیانیه‌ای را در سر داشته باشد که هنوز ننوشته باشد.

سرزمین رویایی


>BREAKING NEWS – Mehdi Karroubi’s Son Confirms the Transfer of his Parents to an Undisclosed Location

>

February 27th, 2011 – In a brief discussion with Saham News, one of Mehdi Karroubi’s sons confirmed the definitive transfer of Mehdi Karroubi and his wife to an undisclosed location by security forces stating: “A few minutes ago I spoke with one of the neighbors who witnessed the transfer of my parents from their house.  The individual informed us that at midnight on Thursday night, 8 vans belonging to security forces appeared in front of the building and the main parking lot where Karroubi’s house is located. Minutes later they left inside a car that left the parking structure. According to the eye witness, once they left, the building was completely vacated and the lights to the residence were turned off. 
It is worth mentioning that this event coincided with a highly secure atmosphere in Tehran on Thursday with the Minister of Intelligence announcing that morning that important new information would be put forth to the nation on national television.

Source: Saham News: http://bit.ly/fpxXPh

فرزند مهدی کروبی: پدر و مادرمان را به مکانی نامعلوم برده اند

سحام نيوز: یکی از فرزندان مهدی کروبی در گفتگو با سحام نیوز از انتقال قطعی مهدی کروبی و همسرش توسط نیروهای امنیتی به مکانی نامعلوم خبر داد. فرزند مهدی کروبی با اعلام این خبر به سحام نیوز گفت: «دقايقي قبل توانستیم با يكي از همسايگان که شاهد انتقال پدر و مادرمان به خارج از منزل بوده است صحبت کنیم. وی به ما اطلاع داد که نیمه شب پنج شنبه شاهد حضور هشت ماشین ون نيروهاي امنيتي در مقابل ساختمان و ورودي پاركينگ منزل آقای كروبي بوده كه پس از دقايقي همگي به همراه یک ماشین که از داخل پارکینگ درآمده محل را ترك كرده اند. به گزارش این شاهد عینی پس از آن، ساختمان به طور كامل تخليه و چراغ هاي منزل ايشان خاموش شده است.»
گفتنی است این اتفاق که در روز پنج شنبه رخ داده است، درست هم زمان با همان روزی بوده است که جوی به شدت امنیتی در تهران حاکم بود و از صبح ان روز نیز اعلام شده بود که وزیر اطلاعات در گفتگویی تلویزیونی اطلاعات جدید و مهمی را با مخاطبان درمیان خواهد گذاشت


>Unconfirmed: Karroubi & Mousavi Transferred to Undisclosed House in the Outskirts of Tehran

>

February 26th, 2011 – Saham News (media outlet for Mehdi Karroubi): Following the conflicting news in the past few days regarding the house arrest and imprisonment of the two leaders of the Green Opposition Movement in Iran, a source from The International Campaign for Human Rights in Iran has stated that Mir Hossein Mousavi and Mehdi Karroubi are not under house arrest and have been transferred to a “secure house” in the outskirts of Tehran. The same source denied earlier reports by a number of online news outlets regarding the possible mistreatment and physical abuse of the two leaders of the Green movement. The source also added Mousavi and Karroubi are not being held in a prison.
It is worth mentioning that to date, no official [government] source has assumed responsibility for the informal arrest of the two reformist leaders. In addition, in an unprecedented move, without summoning or charging political opponents, [the government of the Islamic Republic] is now secretly arresting political opponents, cutting their relationship with the outside world.  Some reports by the International Campaign for Human Rights in Iran suggest that Iran’s Revolutionary Guards (IRGC) are now responsible for the detention of the leaders of the Green Opposition Movement.
While it was assumed that Mehdi Karroubi, one of the opposition leaders was under house arrest at his residence, a few hours ago one of his neighbors informed the International Campaign for Human Rights in Iran that security agents are no longer deployed on his street, stating: “I am certain they are no longer in their home. The windows are all broken and the house is empty. Farmanieh’s North Dibaji neighborhood houses a large number of embassies and as a result is generally a highly secure area where police make routine calls.  Although many [government] authorities live in this neighborhood, both last night and today the Karroubi residence has been extremely quiet and unlike the past, there are no security agents in sight.  Despite the fact that Karroubi’s house is located in such a dense area, in the past few days, plain clothes agents have thrown sound bombs into the building, disturbing the peace and quite of neighbors and security forces have done nothing to stop them.  The street was filled with security agents yesterday yet today it is extremely quiet, there is no one in sight and there is a rumor around town that they have been arrested.”
It is worth mentioning that in an open letter, Mir Hossein Mousavi and Zahra Rahnavard’s children also wrote that the lights to their parents’ residence have been off for three consecutive nights.  An eye witness from the Pasteur neighborhood also informed the Campaign that there is no longer any comings and goings around Pasteur street, not even to deliver food and other necessities. In addition, two iron barriers have been installed at the entrance to their street, blocking all entry into the area.

Source: Saham News: http://bit.ly/g1WLiV

منابع غير رسمي: کروبی و موسوي به یک خانه امن دراطراف تهران انتقال داده شده‌اند

سحام نيوز: درحالی که خبرهای ضدونقیضی طی روزهای گذشته از حصر خانگی تا زندانی کردن دو رهبر مخالف دولت، مهدی کروبی و میرحسین موسوی، خبر داده‌اند، یک منبع مطلع به کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران گفت که این دو معترض سیاسی در حصرخانگی نبوده و هم اکنون به یک «خانه امن» در اطراف شهر تهران منتقل شده‌اند. منبع یاد شده خبرهای منتشر شده مبنی بر ضرب و شتم افراد یاد شده را که در برخی خبرها آمده بود را غیر‌صحیح خواند. این منبع گفت که مکان یاد شده زندان نیست. هنوز هیچ منبع رسمی مسوولیت بازداشت غیررسمی دو رهبر اصلاح‌طلبان ایران را به عهده نگرفته است. به علاوه در بدعتی تازه بدون آن‌که مخالفان سیاسی احضار شده باشند و یا تفهیم اتهام شده باشند به صورت مخفیانه بازداشت می‌شوند و ارتباط آن‌ها با دنیای خارج قطع می‌شود. برخی گزارش‌هایی دریافتی توسط کمپین حاکی از آن است که سپاه پاسداران مسوولیت نگه‌داری از دو رهبر معترض سیاسی را به عهده دارد. ساعاتی پیش و درحالی که طی روزهای گذشته گمان می‌رفت که مهدی کروبی یک از رهبران مخالف دولت در خانه خود تحت بازداشت است یکی از اهالی محله وی به کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران گفته بود که در کوچه وی دیگر ماموری وجود ندارد. این منبع محلی به کمپین گفت: «‌مطمینم که آن‌ها دیگر درخانه‌شان نیستند. شیشه‌ها همه شکسته و کسی در خانه نیست.» او با تشریح منطقه مسکونی که در آن مهدی کروبی ساکن است گفت: «‌منطقه فرمانیه دیباجی شمالی به دلیل این‌که سفارت‌های زیادی را در خود جای داده است دارای امنیت بالایی است و مرتب گشت وجود دارد. خیلی از مقامات هم در این منطقه زندگی می‌کنند. دیشب وامروز خانه کروبی به شدت ساکت و خالی از هر ماموری به نظر می‌رسید و هیچ ماموری برخلاف دیروز و روزهای قبل دیده نمی‌شد.»
این منبع محلی به کمپین گفت:«‌با توجه به این‌که محل منزل مهدی کروبی در میان چنین تراکمی از سفارت‌خانه‌ها وجود دارد نیروهای لباس شخصی بدون ایجاد محدودیت از سوی پلیس چندین بار بمب صوتی در خانه انداختند طی روزهای گذشته و آسایش همسایگان را از بین برده‌اند و هیچ‌کس هم کاری نمی‌تواند بکند. دیروز کوجه مملو از نیروهای کلانتری بود اما امروز هیچ خبری نبود و شایعه دستگیری هم در شهر پیچیده شده است. پیش از این فرزندان میرحسین موسوی و زهرا رهنورد در یک نامه سرگشاده از خاموش بودن چراغ‌های منزل پدر و مادرشان در سه شب متوالی خبر داده بودند. یک شاهد عینی از منطقه پاستور نیز به کمپین گفته است که هیچ رفت و آمدی حتا برای انتقال مواد غذایی به داخل کوچه اختر که از شب‌های گذشته با دو در آهنی ورودی آن مسدود شده است‌، مشاهده نشده است


>The Council for the Coordination of the Green Path of Hope Calls for Further Nation-Wide Demonstrations on March 1st, 2011

>

February 25th, 2011 – In response to a calling by the youth and political and social institutions, The Council for the Coordination of the Green Path of Hope has issued its 4th statement inviting the nation of Iran to demonstrations from Imam Hossein to Azadi Square in Tehran and in all main squares across other cities in Iran, this Tuesday March 1st, 2011 (Mir Hossein Mousavi’s birthday) in protest to the continued, illegal house arrests of the two loyal companions of the Green movement of Iran, Mir Hossein Mousavi and Mehdi Karroubi. 
The complete content of this statement is as follows:
In the name of God the Merciful,
Following the warnings by the social and political organizations within the Green movement and in particular by the passionate reformist youth within the Green movement to the authoritarian government of Iran regarding the continued, illegal house arrest of the leaders of the Green Movement Mir Hossein Mousavi and Mehdi Karroubi and their spouses, the Council for the Coordination of the Green Path of Hope in keeping with the legitimate demands of the nation of Iran, invites all freedom seeking citizens to protest the continued house arrest and imprisonment of the leaders of the Green Movement, this Tuesday, March 1st, 2011 [10 Esfand 1389], coinciding with the birthday of the great Mir Hossein of the Green Movement.  The demonstrations will begin at 5:00pm and we will gather and march from Imam Hossein to Azadi Square [in Tehran] chanting “Ya Hossein… Mir Hossein” and “Ya Mehdi, Sheikh Medi”, raising our voices to demand the release of our Green leaders. The demonstrations will also take place in the main squares across other major cities in Iran.
In the event that our voices are silenced and the illegal house arrest and imprisonment of the Green leaders continues, in addition to other methods [of civil disobedience] to be announced by the Council in its next statement, we are also calling upon all Green companions to participate in decentralized, nation-wide protest on Tuesday March 15th, 2011 [24 Esgand 1389] coinciding with ChaharShanbe Souri. During this undoubtedly difficult time, we ask all Green supporters to continue focusing on raising awareness [within our society] and to patiently endure the hardship and ill-treatment imposed upon us by the coup forces in power; hardships designed to continue the dire status quo and impose tyranny on the people of our nation.  Together we will find a new path and better future for all Iranians, ensuring that our long traditions and the divine right throughout our history to be victorious and demand justice continues.
The Council for the Coordination of the Green Path of Hope

یا حسین میرحسین، یا مهدی شیخ مهدی

بیانیه شماره ۴ شورای هماهنگی راه سبز امید؛ فراخوان راهپیمایی

جمعه, ۶ اسفند, ۱۳۸۹
چکیده :شورای هماهنگی راه سبز امید با انتشار بیانیه ای و در پاسخ به فراخوان جوانان، تشکل های سیاسی واجتماعی از مردم دعوت کرد تا در روز ۱۰ اسفند که  همزمان با  شب تولد میر حسین موسوی است، در اعتراض به حصر و زندان خانگی غیر قانونی همراهان مردم ایران، از میدان امام حسین تا میدان…

شورای هماهنگی راه سبز امید با انتشار بیانیه ای و در پاسخ به فراخوان جوانان، تشکل های سیاسی واجتماعی از مردم دعوت کرد تا در روز ۱۰ اسفند که  همزمان با  شب تولد میر حسین موسوی است، در اعتراض به حصر و زندان خانگی غیر قانونی همراهان مردم ایران، از میدان امام حسین تا میدان آزادی در تهران و در تمام میادین اصلی در شهرستانها فریاد” یا حسین میرحسین”،” یا مهدی، شیخ مهدی” را طنین انداز کنند.

متن کامل بیانیه به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

در پی هشدار شبکه های اجتماعی، تشکلهای سیاسی جنبش سبز و بویژه جوانان پرشور اصلاح طلب به اقتدار گرایان حاکم بر کشور برای رفع حصر غیرقانونی رهبران جنبش سبز آقایان موسوی و کروبی و همسرانشان ، شورای هماهنگی راه سبز امید در همراهی با این خواست مشروع و قانونی همگان را دعوت می نماید که دراعتراض به ادامه حصر و زندان خانگی رهبران جنبش روز سه شنبه ۱۰  اسفند، که مصادف با شب تولد میر بزرگوار جنبش است، از ساعت ۵ بعداز ظهر دست به تجمع و راهپیمایی از میدان امام حسین بسوی میدان آزادی با شعارهای «یا حسین ، میرحسین» و « یا مهدی ، شیخ مهدی» زنند و بدین وسیله صدای خود را برای آزادی رهبران سبزمان به گوش حاکمیت برسانند.در شهرستانها تظاهرات در میادین و خیابانهای اصلی برگزار خواهد شد.

در صورتی که صدای اعتراض ما شنیده نشود و حصر و زندان خانگی غیرقانونی رهبران ادامه یابد, علاوه بر راه کارهای مناسب دیگر که شورا در اطلاعیه های بعدی خود پیشنهاد خواهد کرد, از هم اکنون همراهان سبز ر ا دعوت به تجمعات اعتراضی غیر متمرکز در سراسر کشور در روز ۲۴ اسفند می کنیم و در همه این ایام از باورمندان به جنبش سبز خواهانیم که به آگاهی بخشی هرچه بیشتر در درون جامعه پرداخته و با صبر و استقامت و در صفوف هماهنگ در مقابل سختی ها و ناملایمانی که از سوی اصحاب قدرت و کودتا برای تداوم وضعیت نامطلوب کنونی وتحمیل استبداد اعمال می شود راه عبور بسوی آینده و فردای بهتر را برای همه ایرانیان باز نمایند و مطمئن باشند که سنت الهی و تقدیر تاریخ بر پیروزی حق طلبان و عدالت خواهان قرار دارد.
شورای هماهنگی راه سبز امید


>Mousavi’s Daughters: "The House is Dark With No Sign of Life, Does Anyone Hear Our Cries of Pain?"

>

February 24th, 2011 – With no news regarding their parents, Mousavi and Rahnavard’s children write a letter describing the pain and suffering they have endured over the past two weeks. In this letter, they explain that the last telephone conversation with their parents took place on the afternoon of February 14th, 2011 [25 Bahman 1389]. Since then, despite daily visits to Akhtar street where their parents live, in order to inquire about their well being, they have experience nothing but insults, aggressiveness, profanities and defiance.

In their letter of complaint, Mousavi and Rahnavard’s daughters write that when inquiring about the whereabouts of their parents from the agents deployed around their house, they were told that it is none of their business.  When they asked what judicial warrant their parents’ house arrest was based on, they were also told that it is none of their business.

Mousavi’s daughters further explain that in recent days, a second long iron gate has been installed behind the first iron barrier that was recently built at the entrance of Akhtar street. The entrance to Mousavi’s house is now guarded through two iron barriers and it appears as though the lights at their parents’ residence are always off.

While reiterating that they have no news regarding the living conditions, nutrition and well being of their parents and are no longer able to enter Akhtar street, Mousavi and Rahnavard’s children write: “There was a time when we considered Pasteur and Akhtar street as our primary home, filled with simplicity, kindness, tranquility and respect. About 1100 meters long, it was hardly a castle, but a lovable, old home filled with flowers and trees planted by a father who was a poet and painter at heart; a house in which my father’s Quran was placed on his prayer rug filled with the perfume of Kaaba; a house filled with my mother’s love, passion and hustle and bustle. Today Pasteur and Akhtar street have been enclosed behind iron barriers; and no one is aware of what is going on behind these illegal barriers.”

Mousavi’s daughters demand: “What have they done except to seek justice?  Why were they responded to with disrespect and insolence? Is this the response to our father’s tireless efforts during the 8 year war he fought during his youth. Is this what we call compassion for a middle aged and aging man? Life is so cruel and forgetful!  Our parents are one of many mothers and fathers who have long demanded their rights only to be responded to in such a cowardly fashion. The bullets and whips tell the full and controversial story of our pain and sorrow.

According to Kaleme, the full content of this letter is as follows:

In the name of justice,

We saw our mother and father for the last time two weeks ago. We were sitting together and though the customary delight of being together had been corroded by the years of pain and sorrow, we nevertheless felt the love of our parents so deeply that it would have been hard to believe that only three days later we would be denied of their love.

We heard my mother’s voice by phone for the last time on the afternoon of February 14th, 2011 [25 Bahman 1389]. A van was blocking the entrance to Akhtar street. We assumed that it would be temporary. It never occurred to us that we would have to stand behind a gate for 13 days longing to hear their voices or find out if they are alive and well. Instead we faced a gate that never opened and lights that never turned on….

We went to visit with them last week. The van was parked so as to make it impossible for anything or anyone to enter the street. The entrance was completely blocked. The men coming out of the van were wearing masks and chewing gum.  When we inquired as to what judicial indictment deprived children of the right to see their parents they insolently responded: “It is none of your business if we have a judgment, who ordered the judgment and where it came from.” We asked them how many individuals were in the van and they once again responded: “It is none of your business.” We asked why the windows of the van were tinted and yet again the same response: “It is none of your business.”

Was it really our business where our parents were? In a period of 72 hours, we had turned into strangers leaning on a van. Afternoon arrived as the men in masks watched us. They stared at us defiantly without answering any questions. When darkness approached the lights did not turn on. The house only became darker, with no sign of life, complete silence, not even a garbage bag at the door step of the residence.  

They had even dismissed the bodyguards.  We left, a few men following us from the beginning of Akhtar, to Farvardin and Pasteur street .  They were so close to us that they probably heard our voices.

The next night was returned.  This time they stopped us from entering at the entrance of Khorshid street. Their response to our statement that every worried child has a right to inquire about their parents was either silence or insolence. 

It was raining on Pasteur street, the only light emanating from the electric welding machine that was welding a dark, iron barrier as dark as our days,  at the entrance to Akhtar street.  We walked on the opposite sidewalk to get a glimpse of what was going on, but were stopped by two men. They insulted us. They told us “you attacked for over a year and now it is our turn.” The men were once again masked.  In addition to the van, they were welding a large iron gate, worse than the iron barrier at the entrance of the street.

They told us that our parents deserved this, but we weren’t interested in having political discussions.  We were only there as concerned children. They told us that they were glad they killed people this past year.  “We killed them because they were worthless”, they said.  As we heard their statements the faces of Neda, Sohrab and Mohsen and so many others faces of our beloved colleagues smeared with blood appeared in front of our eyes. We kept hearing the moans of morning mothers. Who was this person who claimed that those he killed were worthless? He said: “Allah said even your cries are lies.” He went on and on and showed us his weapon and asked us to leave.  When we insisted on a reason he replied: “We will call in the security forces and have you all removed by force.” It felt as though the bare trees in that long street were shouting “What are they guilty of? ” They shouted that the girls of the land of water and fire have been taught by their parents to never fear. 

The kids were impatient. The two year old wanted to run the short distance between Khorshid and Akhtar street as customary, shouting out his grandfather’s name, awaiting his innocent smile and warm, kind embrace.  The seven year old stood in a corner crying, his eyes filled with nostalgia.  Their cameras were taking constant pictures of this scene, as though even our children were included in the list of enemies to be taken to their offices to be threatened some day.

There was no sign of lights in the house, no sign of life to give us hope that our mother and father were still there.  Although unjustly under house arrest… speaking of justice…. these days are so difficult to bear.

We informed the agents who stopped us from entering the street that all we wanted was to walk to the end of the street. They replied: “What is the point of seeing the end of the street? Seeing the street is meaningless.” We insisted that Akhtar street is where our parents live, where we live. This street symbolizes our mother’s tireless steps exhausted with pain; it is a street that belongs to a father whose heart beats for the children of Iran. To us this street symbolizes all that is secure and safe. It is heaven. It smells like God. It smells of the Jasmine flowers next to our father’s prayer rug. It represents our common pain…

That bitter and dark night finally passed… At that moment, we didn’t even curse them, as God was witness to their behavior.  God was witness to their injustice and irrationality. God was witness to our anxious and beating hearts. God was witness to the restlessness of our young children in the cold, winter night.

For two nights, our hands tied, not knowing who to turn to, we headed towards Pasteur street at midnight.  They had installed a massive, black gate at the entrance of the street. There was a small compartment that was closed and locked from the outside. From a corner we could see three cars parked inside the street. After knocking on the door for a long period of time a man wearing a mask asked us what we wanted.  All we wanted was news about our parents, a sign that they were still in their house, that they were in good health.  We wanted to know if they were being fed and whether the food they were receiving was safe; but all we were left with were years of bitter experiences and a series of disturbing events. 

They didn’t provide us with a response. They once again threatened to call the police to remove us from the area. They insulted and remained silent. We demanded: “Would you be behaving this way if they were your own parents? What have they done, except to fight for justice? Must they be responded to with insolence and disrespect?  Is this the response to our father’s tireless efforts during the 8 year war he fought during his youth. Is this what we call compassion for a middle aged and aging man? Life is so cruel and forgetful!  Our parents are one of many mothers and fathers who have long demanded their rights only to be responded to in such a cowardly fashion. The bullets and whips tell the full and controversial story of our pain and sorrow.

We went to Pasteur street once again with the hope to find out about our mother and father’s well being.  This time they had even covered the small holes in the iron gate with a metal sheet.  This time they didn’t even allow us to enter the street.  They told us that they have orders to make sure that Mousavi’s family does not enter Pasteur street.  Is this justice? Justice… such an meek word… even more oppressed that the mourning families of our martyrs and the concerned hearts of the families of those unjustly imprisoned. 

After insisting we finally entered the street and looked into the street through the half centimeter opening. They had installed a large iron door behind the first black gate.  What was all this fear and conspiracy all about?  Why so many iron gates and locks? Who did these masked men get their orders from? Who gave them permission to hide our mother and father behind these dark iron doors? What have they done with the sunshine of our lives? Had the security officers whose identity was unknown settled into our father’s small office? Had they seized his office? Had they taken over his house? Why were they denying their children, grandchildren and grooms the right to meet with them or obtain any news about their well being?

They had no judicial warrant. There was no transparency. They had no respect, not that we expected those who put our parents under house arrest to respect us.  Our parents were denied the basic rights of every citizen, to ensure their well being and provide transparency regarding their meals and medication.  They didn’t even have the courage to inform us where they get their orders from. They didn’t have the courage to remove their masks to face the children of the two innocents they have put under house arrest. There was a time when we considered Pasteur and Akhtar street our primary home, filled with simplicity, kindness, tranquility and respect. About 1100 meters long, it was hardly a castle, but a lovable old home filled with flowers and trees planted by a father who was a poet and painter at heart; a house in which my father’s Quran was placed on his prayer rug filled with the perfume of Kaaba; a house filled with my mother’s love, passion and hustle and bustle. Today Pasteur and Akhtar street have been enclosed behind iron barriers and no one is aware of what is going on behind these illegal barriers.

We are fully aware that our mother and father were not tried in a competent court.  We are fully aware that our parents have committed no crime.  We know that the fact that they have installed two large metal gates at the entrance to their street is not good news.  We also know that when the lights don’t turn on it is also not good news. 

It has been two weeks since we last saw our parents. During this time we have heard nothing but insults and profanities. We have faced cold and heartless gazes, not sure who to turn to and if anyone hears our cries…

We are only sure of one thing, that God is our innocent companion.

Daughters of Mousavi & Rahnavard
Thursday February 24th, 2011 [5 Esfand 1389]

Source: Kaleme http://www.kaleme.com/1389/12/05/klm-48946/

رنجنامه فرزندان موسوی و رهنورد: این درد را کجا فریاد بزنیم

پنجشنبه, ۵ اسفند, ۱۳۸۹
چکیده :جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و دلسوزی در پیری این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تثار…

فرزندان میرحسین موسوی و زهرا رهنورد، از رهبران جنبش اعتراضی سبز، در نامه ای شرح درد و رنجی را که در این دو هفته بی خبری از پدر و مادر بر آنها رفته، روایت کرده اند. آنها در نامه خود توضیح داده اند که آخرین تماس با پدر و مارشان مربوط به غروب ۲۵ بهمن ماه بوده است و از آن روز بارها و بارها به کوچه اختر که خانه پدری شان در آن واقع است رفته اند و جویای سلامت پدر و مادر خود شده اند اما جز توهین، پرخاشگری، فحاشی و یا بی اعتنایی ندیده اند.

دختران موسوی و رهنورد در رنجنامه ی خود نوشته اند که وقتی از ماموران مستقر در اطراف کوچه اختر پرسیده اند که پدر و مادرمان کجا هستند، به آنها گفته اند که به شما چه ربطی دارد؟ و وقتی می پرسند براساس کدامین حکم قانونی پدر و مادر را
در حصر کرده اید باز هم پاسخ شنیده اند که به شما چه مربوط؟

آنها در نامه خود نوشته اند که به تازگی حتی پشت در بزرگ و سیاه فلزی که ابتدای کوچه اختر نصب شده، یک در بزرگ آهنین نیز نصب کرده اند و اکنون معبر ورودی خانه میرحسین با دو بزرگ فلزی محافظت می شود.همچنین توضیح داده اند که به نظر می رسد که چراغهای خانه پدری شان خاموش است.

فرزندان میرحسین و رهنورد با تاکید بر اینکه هیچ اطلاعی از شرایط زندگی، غذا و سلامت پدر و مادرشان دردست نیست و اکنون هیچ راهی برای ورود به کوچه اختر و خانه پدری ندارند، نوشته اند:

«روزی خیابان پاستور. کوچه اختر برای ما خانه اولمان بود. پر از سادگی و صفا و مهربانی و احترام ! ۱۱۰۰ متر نبود! قصر هم نبود! یک خانه دوست داشتنی قدیمی با گلها و درختهایی که پدری شاعر و نقاش کاشته بود با عطر پرده کعبه که از لای قرآن جانماز پدر می آمد و خانه ای آکنده از مهر و شور و جنبش مادر . امروز خیابان پاستور، کوچه اختر را با دیوار فلزی حصر کرده اند. حصاری غیر قانونی که هیچ از پشت آن اطلاع نداریم.»

دختران موسوی و رهنورد در بخش دیگری از نامه ی خود چند ین سوال طرح کرده اند:«آنها چه کرده اند؟ جز طلبیدن حق؟جوابش فحاشی و بی احترامی است؟ جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و پیری دلسوزی این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تاثر برانگیزند.

به گزارش کلمه، متن کامل این نامه  به شرح زیر است:

به نام حق

آخرین بار که دیدیم شان دو هفته پیش بود، دور هم بودیم نه اینکه دلشاد که همهمه حزن و درد آسیب خوردگان این سالها جایی برای شادی ما باقی نگذاشته بود امامهر مادری و پدری انقدر نزدیکمان بود که باور نمی کردیم که تنها سه روز بعد از ما دریغ شود این همه لطف.

غروب ۲۵ بهمن آخرین بار صدای مادر را شنیدیم، از پشت تلفن . یک خودروی ون کوچه اختر را بسته بود. فکر کردیم موقتی است شاید…فکر کردیم مگر می شود ۱۳ روز پشت دری ایستاد و به انتظارصدایی و اشاره ای که مادر و پدر هنوز هستند، زنده هستند، سالم هستند و دری و درهایی که هیچ وقت گشوده نشوند و چراغ های خانه ای که روشن نشوند دیگر.

یک هفته پیش به سراغشان رفتیم. خودروی ون به شکلی پارک شده بود که از کنارش یک کاغذ هم رد نمی شد. مردانی که از خودرو پیاده شدند، نقاب داشتند. آدامس می جویدند و در جواب سوال ما که براساس کدام حکم فرزندانی را ازدیدن پدر و مادرشان محروم می کنید، پرخاش کردند: «به شما چه مربوط که حکم کجاست؟از کجاست؟از طرف کیست؟پرسیدیم در خودروی ون چند نفر هستید؟باز هم پرخاش که به شما چه مربوط؟ پرسیدیم شیشه های خودروی تان چرا سیاه است؟گفتند به شما چه مربوط؟»

واقعا به ما چه مربوط بود که پدر و مادرمان کجا هستند؟! به فاصله تنها ۷۲ ساعت، آنقدر غریبه شده بودیم!
تکیه زدیم به ماشین. غروب هم رسید.مردان نقاب دارمی پاییدند ما را.توی صورتمان زل می زدند و می کاویدند و جوابی هم نمی دادند. تاریکی شب که رسید چراغی روشن نشد. خانه همچنان تاریک و تاریک تر می شد.هیچ نشانی از زندگی هم نبود. نه صدایی…نه حتی کیسه زباله ای کنار در.

محافظان را هم مرخص کرده بودند. بازگشتیم. چند مرد هم دنبالمان. از بن بست اختر تا فروردین، سر پاستور پشت سر ما می آمدند. با فاصله ای آنقدر اندک که لابد صدای مان را بشنوند.

فردا شب بازگشتیم.این بار از سر کوچه ی خورشید، کوچه ی کناری هم راه مان ندادند. در جواب سوال های معمول که هر فرزند نگرانی حق پرسیدن دارد یا سکوت کردند یا پرخاش.

باران می بارید و روشنایی خیابان پاستور فقط برق های دستگاه جوشکاری بود. همان که دری به سیاهی این روزهایمان را سر کوچه اختر جوش می داد. از پیاده روی مقابل که رفتیم ببینیم چه می گذرد، دو مرد مانع شدند. توهین کردند. گفتند یک سال شما تاختید و حال نوبت ماست. بازهم مردان نقاب داشتند.علاوه بر خودروی ون، دری بزرگ و آهنی. بدتر از میله های زندان سر کوچه جوش می دادند.

می گفتند: حقشان است و ما نمی خواستیم بحث سیاسی کنیم. ما تنها فرزندانی نگران بودیم. گفتند این یک سال هم اگر کشتیم، خوب کردیم که کشتیم. ما کشتیم ، چون آنها را که کشتیم، آدم نبودند. صورت ندا و سهراب و محسن روح الامینی مقابل چشمانمان آمد. و باز صورت و صورت به خون غلتیده یاران دیگر وعلی و خانواده اش.

ناله های مادرانه در گوشمان می پیچید. و صبر دردمندانه عمه بر پیکر علی و مادران بر مزارها. این چه کسی بود که می گفت آدم نبودند، آنها را که کشتیم! گفت : «الله اکبر گفتن هایتان هم دروغ است.»گفت و گفت و گفت. اسلحه نشانمان دادند و باز هم راندند ما را.

در جواب اصرار ما برای خواستن دلیلی، گفتند «زنگ می زنیم نیروی انتظامی بیاید و همه شما را ببرد. »در آن خیابان بلند، گویی درختان بی برگ فریاد می زدند به کدامین گناه؟ فریاد می زدند که دختران آب و آتش را پدر و مادری از جنس کوه و سرو و گلهای یاس سالهاست که از ترس رهانده اند.

بچه ها بی تابی می کردند.کودک دو ساله می خواست به عادت معهود فاصله کوتاه کوچه خورشید و اختر را بدود و اسم پدربزرگش را صدا کند و آن لبخند دردمند و بیگناه و آن دستهای گرم و مهربان در آغوشش بگیرد . بهانه می گرفت.آن دیگری ،هفت ساله، گوشه ای کز کرده بود و ابراز دلتنگی می کرد و می گریست. دوربین هایشان مدام از این صحنه ها عکس می گرفت .تا حتی کودکانمان نیز بسان دشمنی در دفترشان برای تهدید و روز مبادا گنجانده شوند!

بازهم چراغی توی خانه روشن نبود.هیچ نشانی که دلگرم مان کند که پدر و مادرمان هنوز توی خانه هستند، اگرچه محصور و به ناحق … و صحبت از حق چه این روزها دشوار است!

به مامورانی که مانع ورود ما شده بودند گفتیم که می خواهیم تا سر کوچه برویم . گفتند می خواهید کوچه را ببینید که چه؟ اصلا کوچه چه مفهومی دارد ؟ گفتیم کوچه ی اختر یعنی خانه ی پدر و مادر.خانه ی ما . کوچه یعنی ردپای خسته مادری که به اندازه تمام جهان درد داشت . پدری که دلش برای فرزندان ایران می تپید . برای ما یعنی تمام لحظات امنیت.یعنی بهشت. یعنی بوی خدا، یعنی عطر یاس های کنار جانماز پدر، یعنی درد مشترک.

آن شب به تلخی و سنگینی گذشت…
آن لحظه نفرین هم نکردیم .به ما گفت بودند نفرین نکنید که این جهان آه کشیدیم. خدا ناظربود. ناظر این ظلم و بی منطقی. ناظر تپیدن دل های مضطرب ما، بی تابی بچه های کوچمکان توی سرمای شبانگاهی زمستان.

دو شب ما که دستمان از همه جا کوتاه بود و نمی دانستیم دادمان را از کدام بی داد گری بخواهیم نیمه شب عازم خیابان پاستور شدیم.

دری غول پیکر و سیاه سر کوچه گذاشته بودند. با یک محفظه کوچک که آن هم بسته بود و در از بیرون قفل شده بود . از گوشه در می دیدم . سه ماشن توی کوچه پارک شده است بعد از در زدن های طولانی مردی با نقاب از پشت در گفت چه می خواهید؟

چه می خواستیم جز خبری، نشانی، از بودن پدر و مادر در خانه، از سلامت آنها. از اینکه غذایی می رسد به آنها؟ اگر می رسد سالم است اصلا؟ ما بودیم و تجربه تلخ سالها حوادث نگران کننده.

جوابمان را ندادند. بازهم تهدید کردند که می گوییم پلیس بیاید ببرندتان، توهین، قضاوت و سکوت:
پدر و مادر خودتان هم بود، همین داستان بود؟آنها چه کرده اند؟ جز طلبیدن حق؟جوابش فحاشی و بی احترامی است؟ جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و دلسوزی در پیری این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تاثر برانگیزند.
باری دیگر باز برای سراغ گرفتن و خبری هرچند کوچک از سلامتی پدر و مادرمان به پاستور رفتیم. این بار حتی منفذ باریک میان دو لنگه در فلزی را هم با ورقه ای آهنین پوشانده بودند. اصلا از سر خیابان هم راهمان نمی دادند.گفتند دستور این است که خانواده موسوی حق ندارند وارد پاستور شوند! آی ی ی حق! تو چه واژه مظلومی هستی! مظلومتر از خانوادهای داغدار شهیدان و دل نگران اسیران!

بالاخره با اصرار تا سر کوچه رفتیم و از باریکه نیم سانتی که باز بود با زحمت توی کوچه را نگاه کردیم.پشت این در سیاه فلزی یک در بزرگ آهنین دیگر هم نصب کرده بودند! موازی همان یکی که قبل تر بود . این همه ترس و پنهان کاری برای چیست؟! این همه در آهنی و حفاظ و قفل برای چیست؟ این مردان نقاب پوش بدون حکم به دستور چه کسی پدر و مادری را در پس درهای آهنین پنهان کرده اند؟ آفتاب زندگی ما را ؟ مگر نه اینکه آفتاب طلوع می کند نوازشگر و مهربان تا صبح دل انگیز ظهور؟
آیا ماموران امنیتی با هویت ناشناس در دفتر کوچک کار پدرم سکنی کرده اند؟ دفترش را غصب کرده اند؟ خانه اش را غصب کرده اند؟ نوه ها و فرزندان و دامادها را محروم کرده اند از دیداری و گرفتن خبری.

بدون حکم قضایی، بدون احترام. بدون شفافیت. که مارا صد البته نیازی به احترام کسی که پدر و مادرمان را در حصر کرده است نیست. کسی که مایل است مخوف و پر از پنهان کاری باشد. حصری که در آن حتی حقوق یک شهروند متهم عادی که سلامتش تایید می شود و سلامت غذا و دارویش نیز مشخص است، در آن رعایت نشده است. شجاعت این را ندارند که بگویند از کدام مافوق دستور می گیرند؟ شجاعت این را ندارند که نقاب هایشان را بردارند و با فرزندان این دومحصور روبرو شوند.
روزی خیابان پاستور. کوچه اختر برای ما خانه اولمان بود. پر از سادگی و صفا و مهربانی و احترام ! ۱۱۰۰ متر نبود! قصر هم نبود! یک خانه دوست داشتنی قدیمی با گلها و درختهایی که پدری شاعر و نقاش کاشته بود با عطر پرده کعبه که از لای قرآن جانماز پدر می آمد و خانه ای آکنده از مهر و شور و جنبش مادر . امروز خیابان پاستور، کوچه اختر را با دیوار فلزی حصر کرده اند. حصاری غیر قانونی که هیچ از پشت آن اطلاع نداریم.

می دانیم پدر و مادرمان در هیچ محکمه صالحی محاکمه نشده اند. می دانیم پدر و مادرمان اصلا جرمی مرتکب نشده اند. می دانیم وقتی دو در بزرگ فلزی سر خانه نصب کرده اند، معنای خوبی ندارد.می دانیم وقتی چراغی روشن نمی شود مفهوم خوبی ندارد.

دو هفته می گذرد از ندیدن شان. هیچ چیز نشنیدیم جز فحاشی و توهین و نگاههای سرد و یخی. نمی دانیم این درد را کجا فریاد بزنیم.

تنها می دانیم که خداوند یاور مظلومان است
می دانیم که نور زخورشید جو بو که برآید

دختران رهنورد و موسوی
پنج شنبه پنج اسفندماه ۱۳۸۹