Opposition Leader Mir Hossein Mousavi’s Daughters Write Him A Heartwarming Letter on the Occasion of His Birthday

February 28th, 2012 – [Kaleme] On the occasion of opposition leader Mir Hossein Mousavi’s birthday and on the eve of March 1st 2012,  his daughters wrote him a heartwarming letter describing the last time they went to Akhtar street to find out about their parents’ condition and the fact that they have had no news from them for a very long period of time.  The full content of the letter as provided to Kaleme is as follows:

In the name of God the kind, merciful and ever present companion of the noble and freehearted behind bars,

“Alas…things are not what they seem

…a prison is a beautiful garden to the freedom fighters

…and torture, flogging and chains

shall not weaken human beings

rather, they are a measure of his values”


As we approach your birthday, it is hard to believe that a year has gone by without you; a year in which we anxiously awaited the ringing of the phone and an untraceable number, with the hope to hear your voice and have news of your well being – but alas the phone rang on only a handful of occasions, leaving us anxious and heavyhearted. During these dark and long nights we have remained patient our brave father in honor and memory of your Green, firm message of patience.  Do you recall how we always kept our promises to you? For an individual’s promise is his honor.  We remained patient and faithful, gazing at a bloody horizon  and looking forward to a sun rise that would bring with it your freedom so that you could once again join all those whose wings have been tied and believe in a God who is the most powerful and protects the beating hearts of those who crave freedom, independence and dignity for Iran.

Although you remain under house arrest in a small prison called Akhtar or perhaps in another prison whose location remains a mystery to us, you are nevertheless freehearted and free.  In these long and arduous days in which we have no news of you, let us at least fill you in on our lives. Let us tell you about a cold night last week….

We had received no news of you.  The pain of a bitter year without you had penetrated our souls and so we came on a cold night with the hope to obtain any news. We came to that melancholy and silent street. We came to Akhtar, a street that is now lifeless. We knocked but were once again told that no one by the name Mousavi lives here. Where are you then father? We cried out together. We greeted you. We cried out warm greetings from your companions with the hope that our cries would perhaps reach you from behind the walls and iron gates.  They attacked us. They held us back. On that cold night at Pastor street we held hands,  encircled the young and scared children in our arms and stood our ground.  Apart from the presence of the angry security officers, our only other witnesses were the tall, dormant sycamore trees and the frozen water canals.  Even there we heeded your words and remained patient; a bitter patience. We remained true to the lessons you had both given us over the years, for a van and no amount of tall walls, iron fences, nor iron bars installed on windows of that old house filled with memories will get in the way of your message of freedom.  No wall, iron fence, prison, threats and insults will destroy this love nor can it form a barrier against your desire for justice and peace; a desire that we all share with you.  Freedom is a anthem that flows in all of our hearts, filling the dark night and beckoning the arrival of a warm and unabated sun. 

Our beloved parents, you are our Sun and you are our Moon! During this past year you have undoubtedly been worried about us girls and it goes without saying that we have worried about you too.You are our Seven Stars, now covered by dark clouds…yet we still believe that their efforts to obscure the face of the Sun is in vain, as this is an impossibility!

Like the honorable, great men who preceded you and remained true to friendship, honor, purity, kindness and truthfulness, sacrificing their lives on the streets of our beloved land,  you too have stood firm. You never retreated from your position. You remained true to your convictions and the promise to your compatriots and to your country. 

As we approach the last month in the Persian calendar, all we have left of you is a picture hanging on the wall in a Green frame; a picture in which you and mother are holding hand.  In these days filled with questions and so much uncertainty about your true whereabouts and what is happening behind your prison walls,  we are left with the resonance of your warm voice and the promises which you steadfastly kept.  We face days filled with continuous news that only increases our concerns and it is your energy and love for our beloved country and commitment to the truth and freedom that keeps us warm.

We believe wholeheartedly and have faith in the fact that all these walls, chains and  bars will some day be broken. The day will come when singing the anthem of freedom will no longer be a sin and we will all be able to pick the fruit of our labor and patience from the tree of perseverance, sharing it with the entire world.  You, we and our companions will proclaim that this beautiful patience in the face of misfortunes will bear fruit, erasing the bitter taste of these sorrow filled days from our memories.

Our beloved and persevering mother and father, we send you a thousand greetings.

Your daughters Kokab, Zahra and Narges

February 2012

Source: Kaleme http://www.kaleme.com/1390/12/09/klm-92723/

Translator’s Note: My thanks to Tour Irani for his support and guidance in translating this piece.

بی‌خبری دختران از پدر و مادر؛ صبر می‌کنیم صبری تلخ

دختران میرحسین موسوی و زهرا رهنورد همزمان با سالروز تولد پدرشان در یادداشتی که در آستانه یازده اسفند، سالروز تولد میرحسین موسوی نوشته اند، به بی خبری طولانی از موسوی و رهنورد پرداخته و با اشاره به آخرین باری که برای کسب خبر به بن بست اختر رفته اند، آورده اند: راستی کجایید شما؟ با هم همگی فریاد کشیدیم سلام کردیم. با هم حالمان را گفتیم که خوب است و سلام گرمی که به مهر از یاران رسیده بود فریاد کردیم با امید اینکه شاید از دیوارها و میله بگذرد و شاید آنجا باشید و بشنوید. برسرمان ریختند. نگهمان داشتند. در سرمای شب پاستور دستهایمان را بهم دادیم بچه های ترسیده کوچک را بین حلقه امان نگه داشتیم و ایستادیم.

پیش از این نیز برادر میرحسین موسوی که برای کسب اطلاع و نگران از وضعیت برادر خود به کوچه اختر رفته بود، با برخورد خشن ماموران رو به رو شده و آنها گفته بودند کسی به نام میرحسین موسوی نمی شناسند.

فرزندان میرحسین موسوی کماکان و پس از تهدید نیروهای امنیتی از تماس تلفنی و  یا ملاقات محروم هستند.

به گزارش کلمه، متن کامل این دلنوشته به شرح زیر است:

به نام خدای خوب ..خدای مهربان ، خدای همراه در لحظه لحظه های تنهایی آزادگان دربند


هر چیز را

صورتِ حال،

باژگونه خواهد بود:

زندان باغِ آزاده مردم است

و شکنجه و تازیانه و زنجیر

نه وهنی به ساحتِ آدمی

که معیارِ ارزش‌های اوست »


نزدیک تولد توست. باور مان نمی شوداین یک سال را که بدون شما سر شد. دلخوش به صدای زنگ تلفن با شماره امنیتی بی نشان که شاید صدای شما نوید سلامتیتان را بدهد و دلمان کمی آرام شود که آنهم چه انگشت شمار بودند. و دلهایمان چه فشرده و نفسهایمان چه تنگ.

این تاریک شب طولانی را به پیغام استوار سبز ” صبر و فقط صبرت ” بابای دلیر صبور بودیم. یادت هست که قول های ما به تو همیشه قول بود؟ و قول هر آدمی همه‌ی شرفش؟ صبوری کردیم با ایمان و چشم دوخته به همان افق خونین که خورشید سر زند و شما دوباره رها و آزاد باشید کنار دیگر پرنده های بال و پر بسته که خدایشان بزرگ تر از هر قدرتیست و نگه دار تمام دل های زنده و تپنده برای شکوه ، آزادی و استقلال و سربلندی ایران.

شما گرچه در حصر، در زندان کوچه اختر یا هر زندان دیگری که ما امروز نمی‌دانیم دقیق که کجایید، آزادید و آزاده. پس پدر و مادر آزاده،در این بیخبریهای تلخ طولانی ما از روزگار مان برایتان می گوییم از آنچه که گذشته است. چرا راه دور برویم از همین هفته پیش از شبی سرد می گوییم…

بازهم خبری ازشما نبود ، به جایش نگرانی و درد رسوب کرده این سال تلخ در جانمان نشسته بود. همگی آمدیم به جستجوی خبری، شب بود و سرما . بازهم این ما بودیم پرسان بر سر آن کوچه غمگین خفته، آن اختر خاموش. در زدیم بازهم گفتند که کسانی به این اسم اینجا نیستند. راستی کجایید شما؟ با هم همگی فریاد کشیدیم سلام کردیم. با هم حالمان را گفتیم که خوب است و سلام گرمی که به مهر از یاران رسیده بود فریاد کردیم با امید اینکه شاید از دیوارها و میله بگذرد و شاید آنجا باشید و بشنوید. برسرمان ریختند. نگهمان داشتند. در سرمای شب پاستور دستهایمان را بهم دادیم بچه های ترسیده کوچک را بین حلقه امان نگه داشتیم و ایستادیم. غیر از ماموران عصبانی، آن درختهای بلند خفته چنار و آب جویهای یخ زده ناظر بودند. آنجا هم صبوری کردیم. صبری تلخ. آن کار زینبی که تو گفته بودی و باور هردوی شما بود. می بینید چه خوب درسهایی که اینهمه سال داده بودید پس می دهیم؟ آخر چگونه یک ون، دیوارهای بلند و فلزی نصب شده بر ورودی آن کوچه باریک وکوچک، میله ها و آهن های جوش خورده برپنجره های آن خانه کهنه و پر از خاطره می تواند مانع رسیدن پیام آزادی شما شود که هیچ دیوار و زندان و نیروی امنیتی و تهدید و توهین و اخراج آتش این عشق را سرد نمی کند و نه می تواند سدی شود در راه خواسته های به حق و صلح طلبانه شما و ما و که آزادی سرودیست همواره رها و جاری در رگ های شب که بی وقفه روییدن آفتاب را نوید می دهد.

ماه و خورشید ما! این یک سال شما حتما دلنگران ما دختران، بلیمونداهایتان، بودید و ما هم نگران شما ،هفت خورشیدمان که ابرها ربوده بودندشان با اینهمه براین باوریم که در این یلدای روزگار خورشید وجودتان را به خیالی بیهوده به گل اندوده اند که کی تـوان اندود خورشیدی به گِل…

شما ایستادید ،سرخم نکردید. و برعهدتان با هم میهنانتان، استوار ماندید. درست مانند همان بزرگ مردمانی که برای دوستی پاکی مهر و راستی ایستادند که شهید دادند ، کف خیابانهای شهر…

اینک آخرین ماه سال رسیده است و از شما برای ما به جز عکستان در قابی سبز، بر دیوار خانه، همان که دست در دست یکدیگرید… طنین گرم صدایتان که بر سرحرفهایتان هستید در روزهایی پر از ندانستن اینکه برشما واقعا در پشت دیوارهای زندانتان چه می گذرد، روزهای خبرهایی که هریک پشت دیگری میرسند و نگران ترمان می کنند، نیروی پر مهرتان به این خاک و حقیقت و آزادیست که گرممان می‌کند.

و ما ایمان داریم و باور داریم که تمام این دیوارها و زنجیرها و میله ها روزی میشکند. آن روز که ترانه آزادی خواندن گناه نیست و شما و ما میوه صبر و ایمانمان را از درخت استقامت خواهیم چید و آن را با تمام دنیا قسمت خواهیم کرد… و ما و شما و همه یارانمان ندا میدهیم که صبر زیبا بر مصائب رفته نتیجه ای شیرین دارد و طعم تلخی های این روزگار غمبار را از خاطره ها خواهد زدود.

پدر و مادر پر استقامت از ما برشما هزار درود

کوکب، زهرا، نرگس

اسفند ۱۳۹۰


About banooyesabz

Translator for Iran's Green Movement View all posts by banooyesabz

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )


Connecting to %s

%d bloggers like this: